سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شبکه حدیث


یکی یکدونه ی من

 

سلام آجی های گلم مرسی از همتون که تولد مرتضی رو تبریک گفتین من از طرف هر 2 مون ازتون ممنونم 5 شنبه مرتضی با پرواز صبح اومد ساعت 7 و 40 دقیقه صبح اس داد که من رسیدم  منم جواب دادم خوش اومدی...با اینکه اصلا اون شب رو چند ساعتم نتونسته بودم بخوابم ولی حاضرم نشده بودم نمیدونم روحم کجا بود همش تو فکر بدم همون موقع که اس داد به خودم اومدم تندتند لباس پوشیدمو و آرایش کردم...اونم چه آرایشی... مرتضی وقتی منو دید گفت چرا اینقد زغال شدی...تازه به خودم اومدم دیدم بی آرایش میرفتم سنگین تر بودم همش کرم و پنکک برنزه زده بودم با اون خط چشم تیره و رژگونه گلبه ای و رژلب مایل به قهوه ای...اینم نتیجه نیم ساعته حاضر شدن...من ساعت 8 ونیم نشده پیش مرتضی بودم حالا چجور لباس پوشیدمو و چجور آرایش کردمو خودمم نمیدونم از این حرصم میگیره اون شبو من اصلا نخوابیدم همش تو فکره مرتضی بودم چرا باید اینقد هول هولکی حاضر میشدم بعدشم تازه یه در بست گرفته بودم این اول صبحی همه ی گل فروشیا بسته بودم یه حالی ازم گرفته شد که نگوووو...حالا ببینید من در عرض 50 دقیقه هم آرایش کردم هم لباس پوشیدم هم گل فروشیارو گشتم ...دیگه خودتون میدونید من چی کشیدم مرتضا تعجب کرده بود گفت چقد زود رسیدی خوب دیر تر میومدی بهتر بود ...کلی پیاده روی کردیم تازه بعدشم که آقا مرتضی گفتن بریم پارک ...

دیگه رفتیم پارک خداییش از اینجا به بعدش خوب بود و فضای رمانتیکی داشت... همه ی شهر رو میشد دید راستش اینجارو وقتی مرتضی از فرودگاه میاد میبینه  و خواست که اونجا بریم من اولین بارم بود که اونجا میرفتم فضای خنکه اونجا و یه نسیم صبحگاهی و بذر درخت بید پخش میشدن تو فضا ...

خلاصه خیلی خوب بود بیشتر قدم زدنامون...مرسی عزیزم که بخاطرم اومدی...ممنون بابت همه چیز...تو مهربون ترین آقایی دنیایی...عاشقتم...آقایی کلی کتابم برام خریده...باید بشینم درسامو بخونم اصلا حواسمون نبود اونجا که رفتیم عکس بندازیم تازه مرتضی امروز زنگ زده میگه دیدی بقیه چقد عکس مینداختن ما یه عکسم ننداختیم!!!انشاله دفعه بعد

یه سری عکسم هستن دادم آقایی آپلود کنه بذاره تو همین پست هر وقت نت بره براتون میذاره

 

 


نوشته شده در شنبه 93/1/30ساعت 1:12 عصر توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

یواشکی های منو و یکی یه دونم  


نوشته شده در شنبه 93/1/30ساعت 10:35 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

 

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی    . . .

تولدت مبارک عشقم

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 93/1/28ساعت 1:0 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

شاید هر کی بیاد اینجا بگه چه خبره چرا ظاهر وبلاگ اینجوری شدهیعنی چی؟

برا اینکه 8 روز دیگه تولده عشقمهدوست داشتن نازی ازت عسیسمبووووس

همه دست دست آفرینآفرینآفرینآفرینآفرین شله محکم ترجالب بود

وووویی نمیدونید چقده خوشحالم 8 روز دیگه تولده عشقمه هنوز کادوشم نخریدم به شدت وسواس گرفتم اصن نمیدونم چی براش بخرمباید فکر کرد باید بیشتر فکر کنم !!!! 28 تم آقاییم قراره اگه خدا بخواد بیاد پیشم و روز تولدش پیش هم باشیم

عزیزم خععلی دوست دارم...

امروز عشقمونم 7 ماهه شد...


آپ این روزامون آهنگ تولدت مبارک از هیراد


نوشته شده در چهارشنبه 93/1/20ساعت 8:57 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |


سلام وسلام به آقایی جونم

سلام و سلام به همه دوستایی که میشناسمو و نمیشناسم میان وبلاگ ما

امیدوارم همتون سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا آخرش براتون پربرکت باشه و تعطیلات خوش گذشته باشه آقایی جونم امروز صبح ساعت 10 حرکت کرده داره میره تهران که هم به درساش هم به زندگیش سر و سامون بده الانم تو راهه فداش بشم عزیزه خودمه، مرسی از پستی که برام گذاشتی احساسم – تو خععلی خوبی خععلی ، دلم برا دیدنت پر پر میزنه ... منو و آقایی امسال سالی پر انرژی تر از هر سال رو شروع کردیم ...انشاله که ساله خوبی باشه برامون حتمانم هست در کنار آقاییم ،وووووووویی چند روز پیش کوه بودیم طبیعته شهره ما که عالیه برا این فصل یه لونه پرنده پسرداییم پیدا کرد زنگید بیاین ازش عکس بگیرین مام رفتیم 5 تا تخم توش بود به اندازه یه بند انگشت نمیدونید چقد از دیدنشون ذوق کرده بودم کلیم عکس کردم ولی وقتی برگشتم گوشیمو نگاهیدم دیدم هیشکدومش نیست داشتم آتیش میگرفتم تا اینکه دیدم یکیش فقط مونده نگو حواسم نبوده رم گوشیم رو گوشیم نیست اگه شد عکسشو میذارم امسال خیلی بهاره قشنگی بود واقعا همه جا سرسبز بود خدایا شکرت برا این همه بارون...

مامانه آقایی گفته عروسم باید صبور باشه...ولی من عجولم حالا چیکال کنم

راستی امروز تولد بهار جونه عزیزم تولدت مبارک تولده بعدیت حتما پیشه آقاییتی و به قول خودش برات تولد شاهانه میگیره انشاله .

جاری شدنت مبارک بهارجونگل تقدیم شما

قلب 2 

 


نوشته شده در شنبه 93/1/16ساعت 11:59 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

خدایا...

 از عشقم دورم تو به هر چیز نزدیکتری 

سایبان عشقم باش...

سلام  خوبین سال نو مبارک  انشالاه که همه خوب باشین من و عشقم خانومی خوبیم  و سال نو رو به همه تبریک میگیم

خانومی جونم این چندروز سال نو به این نتیجه رسیدم که سال خوبی پیشه رومونه ناز مثل خودت  پر برکت مثل عشق

اصلا خیلی دلم روشنه هیچ سالی این حسو نداشتم فک کنم به خاطر اینکه تو تو قلبم خونه کردی و منو دیونه کردی  این احساسای قشنگو دارم عیدت مبارک   عزیزتر از جانم


 

 


نوشته شده در سه شنبه 93/1/5ساعت 10:4 عصر توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستان من عطا فرما :

هزار و سیصد امید

هزار و سیصد و نود بهروزی

هزار و سیصد و نود و سه لبخند زیبا

سال نو رو به دوست جونیام و عشقاتون تبریک میگم

سلام به همه ی دوست جونیام پیشاپیش سال جدید رو به همتون و عشقاتون تبریک میگم چه اونایی که به هم رسیدن مثل شادی جون که انشاله خوشبخت باشن و چه کسایی که در حال رسیدن به هم هستن مثل بانوی عزیزم و ملکه ی نازم و پری جون و مریم جون انشاله همگی عروسای سال 93 باشین ... آوای عزیزم که واقعا عاشقانه عشقشو دوست داره و بعده اون همه سختی به هم رسیدن و 2 مین نوروزشونو پیش همن انشاله خوب درساشو بخونه و امسال قبول شه...

برا همگیتون سال خوبی رو آرزو میکنم ، امسال اولین نوروزیه که با عشقم آشنا شدم و با همیم امسال خیلی آرامش دارم ولی دلتنگم خیلی دلم برا عشقم تنگ شده  میدونم عزیزه دلم توام دوس داشتی با هم باشیم ولی جز صبوری کاری از دستمون بر نمیاد دیشب که با یونس رفته بودی برام ساعت انتخاب کنی بعدش با گوشی یونس بهم زنگ زدی در مورد انتخاب ساعت از سلیقه م پرسیدی بعدش نظرمو گفتم توام گفتی درسته  بعضی وقتا دخترمی ولی در اصل خانم خودمی ...ووویی یه دفه دلم لرزید اینو با یه لحنی گفتی که قند تو دلم آب شد دیروز که دلتنگ بودم بعدش حالم خوب شد با مهربونیات !!!!!خدا جونم مراقب عشق من باش توی سال جدید همه تلاشمو برا به هم رسیدنمون میکنم همونطور که تو چند وقته به فکره زندگیمونی ، درساتو خوب بخون منم درسامو میخونم که بیام پیشت ، همه ی وجودم صدات میکنه ، دوست دارم ...جز تو هیچکسو نمیبینم اصلا انگار هیچکس نیست جز تو! ...

احتمالا دیگه تا آخر تعطیلات نباشم و نتونم آپ کنم گفتم پیشاپیش عید رو به همه ی دوستام و عشقاشون و آقایی خودم تبریک بگم ، شایدم تو این مدت به آقایی بگم اگه تونست آپ کنه خلاصه نوروز رو به همه ی فارس زبانا و آذری زبانا و کرد زبانا به ویژه کردای کلهر تبریک میگم انشاله سالی پر از امید و شادی داشته باشین

 بایرامینیز موبارک اولسون

بایرام گوزللیک دیر ، گوزللیک لر سیزین اولسون ، بایرام اوموددور
اومودلرینیز گرچک اولسون ، نوروز بایرامینیز موبارک اولسون

.
عید قشنگه ، فشنگیها نصیبتون باشه ، عید پر از امیده
امیدتون ابدی باشه ، عید نوروزتون مبارک باشه    . . .

عیدتان بمارگ

 

نوروز خوش هاتی خیر وه پا ته وه... مردم مزگانی نوروز هاته وه

نوروز خوش اومدی با خودت خیر و شادی آوردی ...مردم مژدگونی بدید نوروز رسیده


سال نو مبارکسال93 سال اسبسفره 7 سین تخم مرغیماهیسفره1393



 


نوشته شده در دوشنبه 92/12/26ساعت 9:0 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

عشق من ، قلبت را فشرده ام در آغوشم

میرویم تا اوج احساس عشق ، تا برسیم به جایی که نبینیم هیچ غمی را در سرنوشت

تا برسیم به جایی که من باشم و تمام وجودت ، بیخیال همه چیز، باز کن برایم آغوشت ...

 

دیشب اصلا حالم خوب نبود حدود ساعت 11 شب با حرفای مرتضام خوابیدم دیشب عجیب آروم بودی و آرومم کردی من این روزا تغییرای قشنگی رو در تو میبینم تغییراتی که هیچکس متوجه شون نمیشه حتی خودت ولی قلب من احساسشون میکنه میدونم توام مثل من دوس داشتی نوروز رو با هم باشیم ولی خب چاره ای جز صبوری نداریم به قول آقایی فقط زمان و تلاش بهمون کمک میکنه ...

در آغوش عشق


نوشته شده در یکشنبه 92/12/25ساعت 11:55 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

دلتو بتکون
از حرفا
بُغضا
آدما
دلتو بتکون از هرچی که تو این یک سال ...
یادش دلتو به درد آورد
از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود
از نفهمیدن اونایی که همیشه فهمیدیشون
دلتو بتکون از کوتاهی های خودت
اگه با یه
" ببخشید ! من هم مقصر بودم" یکی رو آروم میکنی
آرومش کن
دلتو بتکون .. یه نفس عمیق بکش
سلام بده به بهار
به اتفاقای خوب
به خودت قول بده تو سالِ جدید
بیشتر دوست داشته باشی
بیشتر باشی
بیشتر بخندی.......

 دیشب داشتم اتاقمو خونه تکونی میکردم همه وسایل اتاقمو آوردم بیرون ،رو دراورمو خالی کردم همه کشوهاشو تمیزکردم قفسه کتابامو مرتب کردم دستمال کشیدم همه جارو ، شیشه هاشو تمیز کردم خلاصه همه جاش تمیزه تمیز شد خیلی احساس خوبی داشتم چند تا عکس کوچولو جدید خریده بودم اونارو گذاشتم رو دراورم بعدش تو این به هم ریختگی یاده آقایی افتادم آخه من و عشقم دقیقا یادمه در حال خونه تکونی تابستون بودیم همه وسیله ها وسط پذیرایی بودن وسط اون شلوغ پلوغی ها  تازه ظهرشم با بچه ها نهار بیرون بودیم با آقایی آشنا شدم بعدش شبش که همه در حال جمع و جور کردن وسایل بودن من داشتم به آقایی تند و تند پیام میدادم البته اونم پیاماش 5 یا 6 تایی بودن ، من تند و تند میپرسم و آقاییی هم جواب میداد تازه مهمونم داشتیم اون روز ، چند ساعت به هم پیام دادیم وقتی به خودم اومدم دیدم خیلی تابلو بودم خیلی ، اون روز اصلا فکر نمیکردم همچین احساسی به آقایی پیدا کنم - ولی عاشق شدیم دیگه دوست داشتندوست داشتندو تا عاشق دیوونه! من تو روابطم با آقایون خیلی مغرور بودم ولی آقایی بدجور به دلم نشست من لوس بودم چون ته تغاریم ولی خب رفتار آقایی با من یه جور دیگه بود منو با زندگی واقعی آشنا کرد اصن انگار منو روانشناسی کرد راستش من کسی بهم میگفت بالا چشمت ابروه زودی ناراحت میشدم ولی اصن جوری باهام رفتار کرده این آقایی که قهرم باشم زودی آشتی میکنم باهاش ، ولی بنظرم یه روانشناس به تمام معناست...از وقتی با اقایی آشنا شدم خیلی زندگیم آرومه روحم به آرامش رسیده آخه من عقاید خاص خودمو داشتم هرگز فکرشم نمیکردم تو این دنیا به آرامش برسم و آرامشو تو اون دنیا دنبال میکردم فک میکردم آرامش تو بهشته ولی آقایی به من آرامش داد، آرامشی تو همین دنیا...هیچوقت باهام قهر نمیکنی باهام لج نمیکنی باهام مهربونی بهم روحیه میدی عزیزم ازت ممنونم بابت همه چیز، خودتم میدونی آشنایی منو و تو یه معجزه بود اینو بارها خودتم گفتی منم میدونم واقعا چیزی جز این نبود   ...

میگن حرف ، حرف میاره ها!!! خواستم از خونه تکونی دل بنویسم به کجا رسیدمیعنی چی؟ باور کنید مطالب بالا بی اختیار تایپ شدن خواستم در اصل بنویسم دیشب که اتاقمو تمیز کردم همه چی تمیز شد خیلی حس خوبی داشتم حالا با رسیدن عید دلامونم خونه تکونی کنیم که ظاهر و باطنمون شفاف و تمیز شه اول خواستم مطالب بالارو پاک کنم دیدم بذار بمونه اینم یه خاطره میشه ...

انشاله یه روز خونه تکونی خونه ی خودمو و آقاییم تبسم

 

 

 


تمیز کردن



نوشته شده در سه شنبه 92/12/20ساعت 11:0 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |

سلام خانمی خوبی من خوبم

یعنی بهترم امدم اینجا که ازت

تشکر کنم بابت این چندروز که

نبودم همش خواب بودم چقد نگرانیات قشنگندوست داشتن


نوشته شده در سه شنبه 92/12/13ساعت 11:31 صبح توسط اقایی و خانمی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak